|
|
|
|
|
لطفا به دلم شبانه سنگی بزنید
همراه که نه به سکه زنگی بزنید بی دوست دگر رنگ دلم رفت ولی لطفا به دلم دوباره رنگی بزنید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:40 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
ناکرده گنه کسی تو بر دار نکن
هی بر دل ما دوباره اخطار نکن با دادن یک جواب سر بالا تو بیچاره مرا اسیر سیگار نکن |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:35 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
قابیل رضا به مرگ هابیل نباش
فرعون نی ام برای من نیل نباش با ابرهه ی خود ت بساز از سر عشق من ابرهه ام شماابابیل نباش |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:34 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
هرشب به هوای دیدنت سر زده ام
با سنگ سرم به قفل در در زده ام ای دوست ببین که در هوا خواهی تو دیوانه شده به سیم آخر زده ام
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:31 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی غم ماتورا تحمل نشود
دنیاهمه اش برای من پل نشود گفتی که خودت مرابه من خواهی برد بی شک که بهار ما به یک گل نشود |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10:31 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
در نزد دوچشمتان فقط دود شدیم
املای غلط نداده مردود شدیم در بانک تواعتبارمان برگشتند تنها به همین حساب مسدود شدیم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:12 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
از پنجره تا به چشم آمد گفتی
هر بار که استخاره شد بد گفتی عمری به خیال یک بلی ماندم تا از حرف همیشگی همان رد گفتی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 11:13 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز بزای زنده ماندن کم نیست
هرجند که عمر ما دوروزی هم نیست اما به خطای مادری می مانیم امید به آدم شدن آدم نیست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 8:35 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
صدبار دلم تورا ستودی نگرفت
فریاد زدم ولی نبودی نگرفت در قصه ی تلخ دل سپردن عمری دائم تلفن زدم چه سودی نگرفت |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 9:28 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
علی شمعی سراسر نور همسوست
علی آویشنی خوش رنگ و خوشبوست علی هیبت علی حکمت علی عدل علی مولای درویشان علی هوست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:50 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
اانگار برایشان زیادی شده ایم
تاریخ گذشته یا که عادی شده ایم خوابیست خیالشان که ما می خوابیم عمریست که احمدی نژادی شده ایم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:18 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
بی موج سوار تخت دریا نشویم تسلیم لباس وپشم گرگا نشویم
ای عشق بزرگ ماندگاری برخیز بی خیزش عشق من تواو ما نشویم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:42 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
گرچه گفتي نه ولي حوصله كردم تو نكردي با خودم جاي تومن شب گله كردم تو نكردي مشگلت چيست بگو تا كه بدانيم چه كنيم در رسيدن به تو من هل هله كردم تو نكردي مرگ اين بيت غزل راحتمان كن كه بميرم چون كه قصد ره كم فاصله كردم تو نكردي همه شب در ره ديدار تو من بال زده در بال و دلم با دل تو يك دله كردم تو نكردي در پي ات سخت دويديم ولي چون نرسيدم پاي خو د را پر از آبله كردم تو نكردي آخر اي روح جگر سوز غزل باز بدان من به خدا قدر خدا حوصله كردم تو نكردي ====================
غزلهايت مرا از ياد خود بردند واز داغت دلم تا ته ترك خوردند تمام امشبم اين حرف سر مي كرد كه ياران از چه مارا سخت آزردند نه از پيريست اين رخسار نه از درد كه ياد تو مرا از پا در آوردند تو خود دائم تبسم مي كني باشد بماند لحظه هايي كه به شب مردند تقاضا مي كنم راحت تراز شب باش به پاس حرمت قلبي كه افسردند خدا را شاهد و ناظر بگيرم تلخ كه هرشب قلب من بغض گلو خوردند تمام امشبم اين حرف سر مي كرد غزلهايت مرا از ياد خود بردند
====================== از كنارم رفت او با گله اي مرگ بر اين زندگي بين ماها شد جدايي فاصله اي مرگ بر اين زندگي ديدي آخر با همان يك لهجه باراني روز هاي سرد عاقبت شد ختم براين قائله اي مرگ بر اين زندگي انكه هرشب برلبان ماه روشن يك تبسم مي گذاشت خود جلوتر رفت از اين قافه اي مرگ بر ا ين زندگي هيچ توباورنمي كردي كه قلب ساده ام كم مي زند در حصار ريزش اين زلزله اي مرگ بر اين زندگي طاقتم ديگر نماندو چهره ام در لحظه هاي ماتم است از كنارم رفت او با گله اي مرگ بر اين زندگي ======================= من در حضور عکسش آنقدر ناله کردم تا شبنم دو چشمم تقديم ژاله كردم در روي جلد پاكت از نامه هاي مردود تقديم او نشان اين چند ساله كردم درذيل نامه هايم سوغات سهم او را آري ميان پاكت قلبي مچاله كردم سربرگ و خط آخر از آنچه كه نوشتم امضابه خط سرخي با خون لاله كردم من در ميان پاكت در راه ديدن او خود را ميان خطي با دست چاله كردم يعني كه او بداند من بعد رفتن او شب در خيال رويش اينقدر ناله كردم من چيز ديگري را قابل ندارم اي دوست جز پاكتي كه آن را امروز حواله كردم
================= به پاس حرمت اين چشم هاي باراني بگو كه در كدامين ايستگاه مي ماني تو اي قطار عازم سوي شهر بي عاشق كجاست ايستگاهت از عبور طوفاني به شهرهاي ساكت گر رسيده اي برگرد ميان كوچه اي از اشك هاي پنهاني ببين دلم به ديدارت هنوز هم ابريست قسم به آن خدا با آيه هاي قرآني شنيده ام ميان حرف هاي اين مردم كه با حضور من در جاده ها تو حيراني ولي اميد من از عشق بر نمي گردد چرا كه مي كشم اين انتظار هذياني دگر به گوشمان هيچ از ترانه باقي نيست ولي تمام آن ساعت دوباره مي خواني ميان كوچه هايي از خيال من در شب ترانه اي مجاور با شعور انساني همين براي من كافيست در حضور عشق كه گفته اي به پيش من هميشه مي ماني ==================== مر ندیدی من برایت باز دائم بی قرارم لحظه ها را بي تو بودن مثل ساعت مي شمارم باورت كم هست مي دانم چرا كه بارها بود اين چنين دير آمدن ها از تو را در ياد دارم گفته بودم گر بيايي پيش من هرروزهر روز من تورا چون كوك ساعت روي قلبم مي گذارم بعد از آن در كوچه ها سرگشته از خود مثل يوسف با زليخايي به شب انگشت دردم مي فشارم درد انگشتان من مولود درد تازه اي نيست از همان دردي كه آخر من به آن جان مي سپارم وقت مرگم مي رسد اما بيا يك بار اگر شد برحريم ساده اي از خاك هاي بر مزارم آن زمان آهسته گو بر زير لب با خاك قبرم تا بدانم آمدي آخر نشستي تو كنارم گر بگيري گوش من در زير سنگ قبر گويم با همين حالت تورا من دوست دارم دوست دارم ========================== من با حضور زخمي در جاده مي نوشتم با اينكه تير خوردم افتاده مي نوشتم من در وجود آنجا با جوهري زتاول از درد زخم هايي بگشاده مي نوشتم بر گرده هاي مردم بر صورتي زپيران من رد و پاي دردي را ساده مي نوشتم از مرگ صد عروسك در دست دختراني از جنس مردماني آزاده مي نوشتم از شهد شيشه ها هم من بي نصيب بودم با اين حساب عمري از باده مي نوشتم من در نشاط شرمي وقتي نماز خواندم با خط ابروانم سجاده مي نوشتم من اعتراف دارم براين نوشته هايم چون هر چه راكه در دل جا داده مي نوشتم با اين حضور زخمي در جاده هاي پاييز آري به پشت برگي افتاده مي نوشتم ===================== در اين تكرار طوفاني كسي دردم نمي داند واواين را كه احساسي چنين سردم نمي داند برايش يك بغل از رقص چشمانم فرستادم ولي خنديد و پس دادي كه او دردم نمي داند من از تنگ چشمي يادم آمد گفته بودم حيف كه او قدر دعاهايي كه مي كردم نمي داند نرويد آفتابش برسرم در قلب جغرافي كه او حسني كه من آهسته برگردم نمي داند برايش ساكتي در اوج آفاتم ودردي نيست ولي گويي كه من بر سر چه آوردم نمي داند مرا در ازدحامي چون جنون آميز بگذاريد كه كس جز او دليل همچنان زردم نمي داند و اينك سعي خواهم كرد تا شايد بخواند او كه كس معناي اين شعري كه گستردم نمي داند ======================= برايت از غزل هايي كه تكراريست مي گويم واز سقفي مقوايي كه كم كاريست مي گويم سياوش وار با سودابه اي از جنس پيچك ها كمي از آتش عشقي كه پنهاني است مي گويم جنون افتاده اي در اوج احساست كه دريايند شبي با هر جه قايق با سزاواريست مي گويم نگاهت را نمي خوانم سواد ش هم نمي دانم ولي از طرح چشمانت كه معماريست مي گويم شبي در انظباطي پاك اگر در مجلسي باشي خودم نفرين به هرچه مردم آزاريست مي گويم ومفهوم همين شعرم چنين باشد كه من عمريست برايت ازغزل هايي كه تكراريست مي گويم
======================= دوبرگ دفتر كاهي خريد بانو تندي وزود زود به خانه رسيد بانو تندي براي ديدن هرروز من نشست و كمي فكر و بعد نقش مرا زشت كشيد بانو تندي نه مثل آنچه كه بودم درست عين مترسگ هزار بار مرا بد كشيد بانو تندي به قاب ساده ي عكسم كه فرض آن بودم او نشست و سخت به آن مي پريد بانوتندي تمام آنچه كه تكليف مشق و خط از من داشت دو خط ساده ي قرمز كشيد بانو تندي حساب از دستم رفت و مهر باني مردند و عشق از خود با من بريد بانوتندي كسي نه دنيا هم با آنچه در ميان دارد را به چشم باز خدا كور ديد بانو تندي خطوط مرده من جان گرفت و فريادي زد خداببين كمرم را خميد بانو تندي نگاه نقاشي ام به چشم بانو افتاد ودر دو چشمم شد ناپديد بانو تندي كمي به خود آمد وقت بود گشت پشيمان وبعد كاغذ بغضش دريد بانو تندي بلند شد وقتي ديد من هنوز همانم صدا صدا زد من را (اميد )بانو تندي ========================= گرفته کوچه ی ما را صدای یک سگ ولگرد و بغض خلوت مردي به پاي يك سگ ولگرد شغال بر دوشش كوچه كوچه مي گردد تا زمين گرفته به بويش هواي يك سگ ولگرد دو قرص نان و كمي آب در طلاس قشنگي هميشه هست فراهم براي يك سگ ولگرد تمام دار وندار وهرچه دارم از خود ميان كوچه ي ما شد فداي يك سگ ولگرد گناه مردم بالا نبود وقتي بستند جلوي آب و غذا را به روي يك سگ ولگرد زمين و هرچه كه از آن به گل نشسته بماند همه فدايي شد در بهاي يك سگ ولگرد دو خط علامت تابلو ميان كوچه نوشتند براي حذف كمي از خطاي يك سگ ولگرد تمام مردم دنيا به درد عاطفه مردند و عشق ماند لابه لاي يك سگ ولگرد ========================= مثل يك خانه ي با سقف خرابيم همه چونكه در شهر پر از حرف و حسابيم همه پشتمان كوچه ي بن بست تماشاست ولي قولمان بوده كه يك عمر بخوابيم همه ماه و خورشيد همين مردم آشوبگريم تا زماني كه چنين دير بتابيم همه پشت تقصير همين غنچه ي نشكفته ي يخ غم بشكفته ي يك بغض و سرابيم همه ماز گردشگر اين چرخ نپرسيم سوال چونكه ما خسته زهر بار جوابيم همه بعد از اين هم طلب لقمه ي ناني نكنيم چونكه ماتشنه ي يك قطره ي آبيم همه آب دنيا زستم ها پرو آلوده شدند اين دروغ است كه ما شربت نابيم همه شعرمن هم كه حديثي زهمين درد و دل است را شبي باز بخوانيم و بخوابيم همه ======================= زخم سيلي خورده ي پايان يك دردم هنوز صورتي بارنگ خون در دست نامردم هنوز خانه ام در لابه لاي دامني پائيزي است بي سبب پس نيست مردم گونه را زردم هنوز از همان فردا كه مي آيد غزل با بوي نان من خودم فهميده ام كه بر نمي گردم هنوز سايه خواهد كرد برسر بال اين خورشيد عشق ليك مي دانم نصيبم نيست ودلسردم هنوز در هجومي قلب خود را من به هديه مي دهم آنچنان بذلي كه خود باورنمي كردم هنوز حجم شب ناتور ميشد در مرام گريه ام بي ريا در كوچه چون رند شبگردم هنوز زخم آغوشم نشاني از حروفي ساده نيست چونكه از يلدا بيايد دردمن هردم هنوز مبتلايت مرد در تكرار هر دم التماس محض باران رحم كن بر غنچه ي زردم هنوز ======================== اي كه از پنجره چون سرزده اي مي آيي رمز عشقي تو خودت پيك همان دريايي با خودت غنچه بياورده برايم اما تو خودت زينت باغي به خدا زيبايي تو كه گفتي كه مرا گرم كني در قلبت پس چرا مثل گل يخ زده درسرمايي مرز احساس همان غيرت شبهايت بود اي كه در حادثه روئيده شبي رؤيايي همه چيزم به وجودت ز حكايت باقي است سر اين قصه درازند و شبش يلدايي چو نسيمي كه زاول به تو عادت دارم مي رسد هر نفسم بوي تورا هر جايي لحظه هايم همه از حادثه هايت رنگي ست با همين حال تو عمريست مرا مي پايي لحظه اي نيست كه من را تو وانديشه ي تو فرصتي داده كه شايد برسد فردايي پشت اين كوه ز آفت گله ام مي پاشد سر آن راه كه هرشب تو در آن پيدايي اتفاقي كه دراين چند صبا افتادم خود نشاني ست كه از پشت شبي مي آيي آن زمان برده مرا برسر يك راهي دور تا به خلوت تو دوچشمان مرا بگشايي لحظه اي باز كنم هر دو سرايم با هم تا ببينم كه تو آن منظر خوسيمايي دست آخر به تقاطع شده يك پاياني تا كه مجنون شوم از دولت آن شيدايي بار سوم شدومن قافيه ام تكراريست تا بپرسم زتو كه سرزده كي مي آيي ========================= كران و سعت قلبم شبيه خانه ي توست و تكيه گاه اميدم همين بهانه ي توست هميشه بستر زردي كه زود كرده غروب شنيده ام كه نشان از همان خانه ي توست به ايل خسته ي اين مردمان مرده پرست بگو كه سايه ي زلفي به روي شانه ي توست هزار بار شنيدم كه وقت آمدنت طنين قلب من آهنگ با ترانه ي توست حضور اين تب خاموش التماس كجاست ميان شهركه خالي از آشيانه ي توست پلاك منزل تقدير در دست من است و قوم وحشت انسان به گرد خانه ي توست همين كه مزد حقارت گناه من شده اند شبيه اشك تو جاري دلي روانه ي توست ======================= نوشت اول خط را به نام او يك خط بعد و رفت حوصله اش در سلام او يك خط بعد سراب تفته ي چشمش به كوزه هاي عطش ريخت و باز حوصله مي كرد كام او يك خط بعد لبان تشنه ي زخمي به حرف لحظه شمردند براي گفتن خلق و مرام او يك خط بعد تمام كاغذ و هر جه حرف داشت صدا كرد كجاست پنهان نيمه ي امام او يك خط بعد قلم شكست وهوا مثل شب دوباره گرفتند درست دربين صداقت كلام يك خط بعد شبيه كاغذ رنگي و جعبه كادو ي دوستي هواي دل ابري شد با مشام او يك خط بعد درست با خود بي استفاده از هرجه گفت دلم گرفت بياريد نام او يك خط بعد ... ======================= تمام وسعت اين شهر به انتظار نشسته كجاست منزل پاك تو اي اميد خجسته زمان وعده ي ديدار بگو ي بدانم كه اصالت ماندن به آن وجود تو بسته پيام رهگذاران را شنيده ام همه گفتند كه شخص يار بيايد زمان موج شكسته به روي فصل زمستان كشيده دست شبي شب براي آمدن يك بهار دام گسسسته شنيده ام كه كسي در ميان كوچه ي بن بست براي آمدنت در ميان كوجه نشسته ولي حصار مرا تنگ كرده اند كه بمانم هنوز در تب اودر ميان كوچه ي بسته شبي ميان رهش رفته در حضور بگويم (بيا كه سر بگذارم به دامنت من خسته ) ======================= به التماس ساده ام هنوز خنده مي كني و با نگاه مختصر به من بسنده مي كني به پشت چشم كوچكت ترانه مي شود نوشت چرا كه با دو چشم ناز هميشه خنده مي كني بكش مرا بكش مرا چرا كه من شنيده ام تومردگان عشق را دوباره زنده مي كني براي باورت ببين دلم به هديه داده ام ولي جرا توقلب من به گريه رنده مي كني مگر كه رسم عاشقي همين دريدن دل ست كه گرگ كوچه ها شدي و چون درنده مي كني ببين ميان قصه ها كتاب دل نوشته است كه عاقبت تو مرغ جان شبي پرنده مي كني نگاه خيره ي مرا به پيچ دل سپرده اي بيا بگو تو كار آن كدام بنده مي كني براي ديدنت تمام عمر خود دويده ام كسي نماند و عاقبت تومن دونده مي كني من در رديف آخرين خط رقابت دلم هنوز مانده ام كه تو چه كس برنده مي كني |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:43 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو دعوت کرده ای تا من بیایم به روی کعبه ی تو سر بسایم تعجب می کنم از تو خدایا چرا من که غلامی رو سیایم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:26 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
من و یک زاویه دورتر از عمق نگاه
من و تنهایی و یک عالمه دل تنگ گناه با خودم فاصله تا فاصله را می پایم از خود چاله گذر کرده و افتاده به چاه عشق ای چاه پر از خاطره درد سقوط مدتی هست که من می کشم از دست تو آه چشم در آمدن تاجر مصری دارم دیر یا زود مرا از دل درآورده زچاه باز هم پنجره را بسته به چشمان تو بینم چشم ها کور تو شدبسکه دگر مانده به راه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:16 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرم وقت گل نی وقت بارونی غصه اومدی چکار کنی نکنه که اومدی تو دلی شکار کنی ... پسرم دنیای بابا دنیای خیلی عجیبی است اینجا بابا با خودش هم دنبال غریب غریبی است ... اینجا تا دلت بخواد تو حرف اینگون زیاده در مار خونه مردم تا بخوای پونه زیاده اینجا بازی های کودک ناله توپ و تفنگه پسرم کشتن آدم اینجا ها خیلی قشنگه آدما تو فصل غربت همشون بمب بارونند اینجا آدما گرسنن ادما تشنه خونند ... پسرم وقت گل نی وقت بارونی غصه اومدی چکار کنی ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:12 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته برای رفتن بگو که برگردد
ومانده حرف نگفتن بگو که بر گردد کمی از شیشیه قلبم هنوز باقی هست برای شیشه شکستن بگو که برگردد ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:39 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
بغضی گرفته پنجره لختی بسته حنجرش
عکسی همیشه قاب گرفته برابرش یعنی سکوت حکم اتاقی که بسته است مردی که هست تنهایی سهم باورش دیگر تمام فرصت ایشان به سر رسید این اعتکاف کرده که فکری است در سرش دنیا به سر رسید و اودر خیال هیچ پی می زند به دنبال نیم دیگرش فریاد کن که برگردد این دقیقه ها در واپسین لحظه مرگم به آخرش بگذار چشم هایم را تا همیشه باز تا دیده شده که آمده دنیا چه برسرش
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:49 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب دل من هواي ديشب دارد
يك درد نه هزار ويك تب دارد وقتي كه دلم گرفته است مي دانم بي شك دل من هواي زينب(س) دارد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:18 توسط اردشیر آقایی
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال بهار مثل هشتاد گذشت
این عید دوباره بی تو با یاد گذشت تا پیش تو خواستم بیایم نه ؟نشد این چند بهار عمر چون باد گذشت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 9:40 توسط اردشیر آقایی
|
|
||